داستان های انگلیسی با ترجمه

http://3sotdownload.fardblog.com/upload/theme/banner.gif

+ نوشته شده در دوشنبه 5 تير 1391ساعت 16:13 توسط امير حسين | تعداد بازدید : 110

بنر ما




<<برای تبادل بنر ابتدا بنر مارا درسایت یا وبلاگ خود قرار دهید سپس به ما خبر دهید که بنر شمارا در وبلاگ قرار دهیم.>>


برچسب ها : بنر ما , تبادل بنر , بنر وبلاگ ,
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 14:54 توسط امير حسين | تعداد بازدید : 159

یک داستان

One day a farmer's donkey fell down into a well. The animal cried piteously for hours as the farmer tried to figure out what to do.Finally he decided the animal was old, and the well needed to be covered up anyway; it just wasn't worth it to retrieve the donkey. He invited all his neighbors to shovel dirt into the well. At first, the donkey realized what was happening and cried horribly.Then, to everyone's amazement, he quieted down.
A few shovel loads later, the farmer finally looked down the well, and was astonished at what he saw. With every shovel of dirt that hit his back, the donkey was doing something amazing. He would shake it off and take a step up. As the farmer's neighbors continued to shovel dirt on top of the animal, he would shake it off and take a step up. Pretty soon, everyone was amazed as the donkey stepped up over the edge of the well and trotted off!


روزی الاغ یک کشاورز به درون چاه افتاد و ساعتها گریه کرد. کشاورز تصمیم گرفت فکری به حال ماجرا کند. سرانجام به این فکر افتاد که چون الاغ پیر است بهتر است چاه را بپوشاند. الاغ ارزش بیرون آوردن از چاه را ندارد. چند تن از همسایگانش را صدا کرد تا با بیل خاکها را داخل چاه بریزند. الاغ که این را فهمید شروع به زاری کرد. اما چیزی نگذشت که ساکت شد.
بعد از مقداری خاک پاشیدن کشاورز به درون چاه نگاه کرد و از چیزی که میدید متعجب میشد. با هر بیل خاکی که داخل چاه ریخته میشد، الاغ آنها را از بدنش میتکاند و یک قدم بالاتر می آمد. همین کار ادامه پیدا کرد و طولی نکشید که الاغ به لبه ی چاه رسید.
نتیجه:زندگی همیشه سختی دارد. اما شما میتوانید از هر کدام از سختی ها به عنوان یک پله ی ترقی استفاده کنید. ما میتوانیم با تسلیم نشدن در برابر مشکلات از عمیق ترین چاه ها و گرفتاری ها خلاص شویم

برچسب ها : یک داستان اموزنده , داستان , داستان جدید , داستان طنز , داستان انگلیسی با ترجمه ,
+ نوشته شده در دوشنبه 5 تير 1391ساعت 13:28 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 130

+ نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1391ساعت 13:49 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 89

شکایت پشه از باد


برچسب ها : داستان به صورت عکس , داستان های مثنوی , داستان های حضرت سلیمان , شکایت پشه از باد , شکایت , پشه , باد ,
+ نوشته شده در چهارشنبه 3 خرداد 1391ساعت 13:29 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 185

فرمانده جوان



برچسب ها : داستان های مثنوی , داستان های پیامبر , فرمانده , داستان جدید , داستان به صورت عکس , داستان های زیبا ,
+ نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1391ساعت 18:04 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 170

نام خوشبو


برچسب ها : حکایت , نام خوشبو , حکایت جدید , حکایت زیبا ,
+ نوشته شده در دوشنبه 1 خرداد 1391ساعت 13:48 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 156

کیفر گناه کار


برچسب ها : داستان , داستان جدید , داستان به صورت عکس , داستان زیبا ,
+ نوشته شده در يکشنبه 31 ارديبهشت 1391ساعت 22:07 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 140

چند ضرب المثل مورد استفاده روزمره

 Two heads are better than one

دو تا فکر بهتر از یک فکره

Do as I say, not as I do


اول خودتو اصلاح کن بعد دیگران رو نصیحت کن

If you cant stand the heat, get out of the kitchen


خر ما از کُرّه گی دم نداشت

Make hay while the sun shine


شانس یک بار در خونه آدم رو می زنه

Strike while the iron is hot


تا تنور داغه نون رو بچسبون

Harry Collis When in Rome do az the Romans do


خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو

All that glitters is not gold


هر گردی گردو نیست


Curiosity killed the cat


فضولی موقوف

 

In unity there is strength


یه دست صدا نداره

A man is known by the company he keeps


بگو دوستت کیه تا بگم کی هستی

Too many cooks spoil the broth


آشپز که دو تا شد آش یا شور میشود یا بی نمک

from the cradle to grave


ز گهواره تا گور دانش بجوی

easy come, easy go


باد آورده را باد می برد

no news is good news


بی خبری خوش خبری ست

third time lucky


تا سه نشه بازی نشه

every cloud has a silver lining


در نا امیدی بسی امید است

a liar ought to have a good memory


دروغگو کم حافظه است

outstay ones welcome


کنگر خوردن و لنگر انداختن

nothing ventured, nothing gained


نابرده رنج گنج میسر نمیشود

business is business


حساب حساب است کاکا برادر

practice makes perfect


کار نیکو کردن از پر کردن است

The cat dreams of mice


شتر در خواب بیند پنبه دانه

 

منبع: www.webfa.ir

 


برچسب ها : ضرب المثل , ضرب المثل چدید , ضرب المثل مورد استفاده روز مره ,
+ نوشته شده در چهارشنبه 27 ارديبهشت 1391ساعت 19:40 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 151

داستان

 When Dave Perkins was young, he played a lot of games, and


he was thin and strong, but when he was forty-five, he began to


get fat and slow. He was not able to breathe as well as before,


and when he walked rather fast, his heart beat painfully.


He did not do anything about this for a long time, but finally he


became anxious and went to see a doctor, and the doctor sent


him to hospital. Another young doctor examined him there and


said, 'I don't want to mislead you, Mr Perkins. You're very ill,


and I believe that you are unlikely to live much longer. Would


you like me to arrange for anybody to come and see you before


you die?'


Dave thought for a few seconds and then he answered, 'I'd like


another doctor to come and see me.'

 



هنگامي كه ديو پركينس جوان بود، او خيلي ورزش مي‌كرد، و لاغر و قوي بود،


اما هنگامي كه چهل و پنج ساله شد، شروع به چاق شدن و تنبل شدن كرد. ا


و قادر به نفس كشيدن مانند قبل نبود، و هنگامي كه مقداري تندتر حركت


مي‌كرد، ضربان قلبش به سختي مي‌زد.

 

او براي مدت طولاني در اين باره كاري نكرد، اما در آخر نگران شد و به ديدن


يك دكتر رفت، و دكتر او را به يك بيمارستان فرستاد. دكتر جوان ديگري او را


در آنجا معاينه كرد و گفت: آقاي پركينس من نمي‌خواهم شما را فريب دهم. شما


بسيار بيمار هستيد، و من معتقدم كه بعيد است شما مدت زمان زيادي زنده


بمانيد. آيا مايل هستيد ترتيبي بدهم قبل از اينكه شما بميريد كسي به ملاقات شما


بيايد؟


ديو براي چند ثانيه فكر كرد و سپس پاسخ داد، مايلم تا يك دكتر ديگر بيايد و مرا ببيند.


برچسب ها : داستان , داستان انگلیسی , داسنتان انگلیسی با ترجمه , داستان انگلیسی با ترجمه جدید , داستان با ترجمه ,
+ نوشته شده در يکشنبه 24 ارديبهشت 1391ساعت 18:57 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 129

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391ساعت 18:48 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 104

جند ضرب المثل درباره عذر خواهی و نحوه جواب دادن به آن

Im terrebly sorry

واقا متاسفم

Im awfully sorry

واقا متاسفم

I do apologize

واقا معذرت می خواهم

Im ashamed

شرمنده ام

I try to make it up

سعی میکنم جبران کنم

No offensement

منظور بدی نداشتم

None taken

من هم به دل نگرفتم

It goes for me too

من هم همینطور

You were greatly missed

جای شما واقا خالی بود

You shoud have been there

باید اونجا می بودید

Nice haveing you around with us

از اینکه پیش ما هستید خوشحالیم

He just comes up with excuses

او همیشه بهانه گیره

He is not the right guy to hang around with

او برای دوستی فرد مناسبی نیست

Im a great fan of you

خدمت جنابعالی خیلی ارادت دام

I feel honored to have you as a fried

از اینکه با شما دوست هستم افتخار می کنم


برچسب ها : ضرب المثل , عذر خواهی , جواب دادن , جدید , ضرب المثل درباره عذرخواهی و نحوه جواب دادن به آن ,
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391ساعت 18:30 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 190

چند ضرب المثل درباره زندگی

 .Life is what you make out of it

زندگی همان شود که شما از آن می سازید.


.live not to eat but eat to live

برای خوردن زندگی مکن برای زندگی کردن بخور


.The best things in life are fre

بهترین چیز ها در زندگی مجانی در اختیار ما قرار دارد.


.Man doesnt live by bread alone

زندگی فقط مادیات نیست.


.Life is not a practice so live it

زندگی تمرین نیست پس زندگی کن نه تمرین.


.Life is a bowl of cherries

زندگی سرا پا زیبایی است.


.Live and let live

زندگی کن و بگذار مردم زندگی کنند.


.It is all there to life

زندگی همین است و نه چیز دیگر.


.There is more to life than the eyes meet


زندگی بیشتر از این ظواهر سیاه و سفید معنا دارد



برچسب ها : ضرب المثل , ضرب المثل جدید , زندگی , ضرب المثل درباره زندگی ,
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391ساعت 18:29 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 388

دشمن طاووس

 مرد دانایی در دشتی سرسبز می گشت. طاووس زیبایی را دید که پر هایش 


راکنده ودورمی اندازد. مرد پیش طاووسی رفت و گفت: چرا این پر های  زیبا 


را کنده و دورمی اندازی؟ طاووس گریه کرد و به او گفت: مگر نمی بینی که به


خاطر این پرها از هرطرف صد بلا به من می رسد. به خاطر این پرها صیاد 


در گوشه ای برایم دام میگذارد.وقتی نیرویی ندارم که از خود محافظت کنم بهتر  


است که خود را زشت کنم تا ایمن وآسوده باشم. این پر باعث خود بینی من شده 


این خود بینی صدها بلا بر سر من آورده است.


برچسب ها : حکایت , حکایت زیبا , حکایت جدید , داستان های مثنوی ,
+ نوشته شده در چهارشنبه 20 ارديبهشت 1391ساعت 18:28 توسط امير حسين | | تعداد بازدید : 169